به زمین می زنی و می شکنی ، عاقبت شیشه ی امیدی را ، سخت مغروری و می سازی سرد ، در دلی آتش جاویدی را ، دیدمت وای چه دیداری وای ، این چه دیدار دل آزاری بود ، بی گمان برده ای از یاد آن عهد ، که مرا با تو سر و کاری بود ، باز لب های عطش کرده ی من ، لب سوزان تو را می جوید ، می تپد قلبم و با هر تپشی ، قصه ی عشق تو را می گوید ، بخت گر از تو جدایم کرده ، می گشایم گره از بخت چه باک ، ترسم این عشق سرانجام مرا ، بکشد تا به سرا پرده ی خاک . (فروغ فرخزاد)



برچسب‌ها:

شنبه 14 تیر 1393 | 00:01 | omidbiomid | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید